تبليغاتX
دنیای خیس من
دنیای خیس من

 

 

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم


مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

 



تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن


تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

 



مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم


یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 



کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم


تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 



تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من


پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

 

                                                                                                                                                                                فاضل نظری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 5:26 PM توسط مهدی| |

نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی

تا به کی قلب مرا هر شب جوابش می کنی



آن قدر سیب گناه از چشم هایت می کند

مطمئناً یک شبی آدم حسابش می کنی


کا ش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت

با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی


باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو

کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی


خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض

با وجود این که می دانم خرابش می کنی


                                                       سمیرا یحیی پور

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:11 PM توسط مهدی| |

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

 

                    علیرضا قزوه

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:36 PM توسط مهدی| |

و بک الدخیل یا عشق،بک الدخیل یا عشق

به کفم عصای موسی و تو رود نیل یا عشق

 

ز تو دیده جوی خون است به دامنم روانه

برسان مرا از این جوی به سلسبیل یا عشق

 

تو کرشمه ای نمودی که یکی قتیل خواهم

دو هزار نعره برخواست انا القتیل یا عشق

 

همه بندگان مال اند و چرندگان قال اند

تو بگو چه خواهی ای دل؟هم از این قبیل یا عشق؟

 

کلمات شعر گنگ ند ،زبان رقص خوشتر

فعلات فاعلاتن فعلن فعیل یا عشق

 

نه رهی به کوچه باغم که شب است و بی چراغم

تو بر آی آفتابا تو بشو دلیل یا عشق

 

                                                                عباس کیقبادی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 6:17 PM توسط مهدی| |

خواهر کوچکم از من پرسيد:


 

پنج وارونه چه معنا دارد؟


 

من به او خنديدم.....


 

گفت بر روي ديوارو درختان ديدم!


 

باز هم خنديدم......


 

گفت خودم ديدم که ديروز مهران پسر همسايه

 

 پنج وارونه به مينو مي داد.....!


 

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسيد.....!


 

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم:


 

بعدها وقتي غم


 

سقف کوتاه دلت را خم کرد


 

بي گمان مي فهمي:


 

پنج وارونه چه معنا دارد...؟!

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 12:8 PM توسط مهدی| |

خدایابشکن این آیینه ها را


خدایـــــــــا بشــــــــکن این آیینه ها را
 
که مــــــــن از دیدن آیینــــه ســــیرم
 


مرا روی خوشـــــــی از زندگی نیست
 
ولی از زنـــــده مانـــــدن ناگزیــــــــرم
 
 


از آن روزی که دانستم سخن چیست
 
همه گفتند این دختر چه زشت است


کدامین مــرد او را می پســــــــــندد ؟
 
دریــــــغا دختری بی سرنوشت است
 


به هــــــــر جا همگنانم حلقه بستند
 
نگـــــینش دختری ناز آفـــــــــرین بود


ز شــــــرم روی نازیبـــــــا در آن جمع
 
ســـــر من لحظه ها بر آســـتین بود
 


چو مـــــــــادر بیندم در خـــــلوت غم
 
ز راه مــــهربانـــــی مـــــی نـــــــوازد


ولی چشم غم آلودش گواهســــت
 
که در انــــدوه دخــــتر می گــــــدازد
 


نه آهنـــــگی مرا تا نغــــــمه خوانم
 
نه روشــن دیده ای تا پر گشـــــایم

خدایـــــــــا بشـــکن این آیینه ها را
 
که مـــــن از دیدن آیینـــــــــه سیرم
 


خداوندا خطا گفــــــــتم ببخشای
 
تو بر مـــن سـینه ای بی کینه دادی


مرا صــــــــورت پرستان خوار دانند
 
ولی ســــــیرت پرستان می ستایند
 


به هــــــمراه رویی ناخوشــــــایند
 
دلــــــی روشـــــــنتر از آیینــــه دادی


به بــــــزم ناکجایان چون نهم پای
 
در دل را بـــــــه رویـــــم می گشـایند
 


میان ســـــیرت و صورت خدایـــــا
 
دل زیبــــــا بــــه از رخســار زیباسـت


بپاش ســـــــــیرت زیبا کریـــــــما
 
دلم بر زشــــــتی صورت شکیباسـت
 
 
                                                                                                              مهدی سهیلی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 5:15 PM توسط مهدی| |

سلام دوستان گلم

به مناسبت میلاد حضرت امام رض(ع) یه شعر محشر واستوم تدارک دیدم

مطمئنم که خوشتون میاد...

 

آن خالقی که بر تن بی روح جان دهد 

مهر تو، رایگان، به دل خاکیان دهد

 

شخصی کریم، جود بلا  شرط می کند

آری، خدا هر آنچه دهد، رایگان دهد

 

هر نعمتی که داد خدا، بی سوال داد

وصل تو را، که خواسته ام، بی گمان دهد

 

از خلقت تو، خواست خداوند لامکان  

ما را کنار رحمت عامش مکان دهد

 

گر جان دهم، به یک نگهت، سود با من است

کالای خویش را، که بدین حد گران دهد؟

 

بی امتحان مرا به غلامی قبول کن

رسوا شوم، اگر دل من امتحان دهد

 

دارم امید، لطف تو گیرد چو دست من

دامان پر ز گرد گناهم تکان دهد

 

می خواست گر خدای نبخشد گناه ما

ما را چرا امام چنین مهربان دهد؟

 

آن پرچمی که بر سر بام حریم توست

راه بهشت را به محبان نشان دهد

 

قلب (حسان) به یاد تو از غصه فارغ است

در انتظار این که به پای تو جان دهد

 

روز جزا که در صف قرآن و عترتیم

ما را امام ثامن ضامن امان دهد

 

                                                     حبیب چایچیان" حسان "


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7:50 AM توسط مهدی| |

سلام دوستان اینم یه شعر توپ دیگه

از همین شاعر خوش قریحه

 


اگر هر آینه با خویش در سخن هستیم


عجیب نیست ... که یک روح در دو تن هستیم


 

به هم اگر برسیم آه می کشیم! که ما


دو ابر سر به هوا در دو پیرهن هستیم


 

دو عاشقیم ولی در دو سرزمین جدا


دو پادشاه که در فکر یک وطن هستیم


 

دو جنگجو که نجنگیده نیز معلوم است


که هر دو فاتح این جنگ تن به تن هستیم


 

مخوان به گوش من افسانه ی خزان ! که هنوز


چنان دو غنچه ی در حال وا شدن هستیم


 

خوش این زمان .. که در آغوش گر گرفته ی هم


به امر عشق شهیدان بی کفن هستیم...

 

علیرضا بدیع


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:27 PM توسط مهدی| |

سلام دوستان

اینم یه شعر کولاک از یکی از شاعران خوش قریحه ی نیشابور

 

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!


یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

 

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان


آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

 

ترسم که در سماع کشانم قنوت را


وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

 

از رکعت نخست در افتاده ام به شک


در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

 

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو


قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...

 

علیرضا بدیع

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 6:12 PM توسط مهدی| |

 من عاشق این شعر سهرابم...


صدا کن مرا


صدای تو خوب است


صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است


که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید



در ابعاد این عصر خاموش


من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم


بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است


و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد


و خاصیت عشق این است


کسی نیست


بیا زندگی را بدزدیم آن وقت


میان دو دیدار قسمت کنیم


بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم


بیا زودتر چیزها را ببینیم



ببین عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض

 


زمان را به گردی بدل می‌کنند


بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام


بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


مرا گرم کن



و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد


و باران تندی گرفت


و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ


اجاق شقایق مرا گرم کرد


در این کوچه‌هایی که تاریک هستند


من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم


من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم



بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است


مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد


مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات


اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا


و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد


و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد


حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تر شد


بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند


در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

 
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست


بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد


چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد


چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید



و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم


ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:51 AM توسط مهدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ