پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم فاضل نظری نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی تا به کی قلب مرا هر شب جوابش می کنی آن قدر سیب گناه از چشم هایت می کند مطمئناً یک شبی آدم حسابش می کنی کا ش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض با وجود این که می دانم خرابش می کنی سمیرا یحیی پور
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟ یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟ بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟ اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید محشر الله الله است می دانی چرا؟ یک بغل باران الله الصمد آورده ام نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟ راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟ از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟ از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟ از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟ علیرضا قزوه و بک الدخیل یا عشق،بک الدخیل یا عشق به کفم عصای موسی و تو رود نیل یا عشق ز تو دیده جوی خون است به دامنم روانه برسان مرا از این جوی به سلسبیل یا عشق تو کرشمه ای نمودی که یکی قتیل خواهم دو هزار نعره برخواست انا القتیل یا عشق همه بندگان مال اند و چرندگان قال اند تو بگو چه خواهی ای دل؟هم از این قبیل یا عشق؟ کلمات شعر گنگ ند ،زبان رقص خوشتر فعلات فاعلاتن فعلن فعیل یا عشق نه رهی به کوچه باغم که شب است و بی چراغم تو بر آی آفتابا تو بشو دلیل یا عشق عباس کیقبادی خواهر کوچکم از من پرسيد: پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خنديدم..... گفت بر روي ديوارو درختان ديدم! باز هم خنديدم...... گفت خودم ديدم که ديروز مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو مي داد.....! انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسيد.....! بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم: بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي: پنج وارونه چه معنا دارد...؟! سلام دوستان گلم به مناسبت میلاد حضرت امام رض(ع) یه شعر محشر واستوم تدارک دیدم مطمئنم که خوشتون میاد... آن خالقی که بر تن بی روح جان دهد مهر تو، رایگان، به دل خاکیان دهد شخصی کریم، جود بلا شرط می کند آری، خدا هر آنچه دهد، رایگان دهد هر نعمتی که داد خدا، بی سوال داد وصل تو را، که خواسته ام، بی گمان دهد از خلقت تو، خواست خداوند لامکان ما را کنار رحمت عامش مکان دهد گر جان دهم، به یک نگهت، سود با من است کالای خویش را، که بدین حد گران دهد؟ بی امتحان مرا به غلامی قبول کن رسوا شوم، اگر دل من امتحان دهد دارم امید، لطف تو گیرد چو دست من دامان پر ز گرد گناهم تکان دهد می خواست گر خدای نبخشد گناه ما ما را چرا امام چنین مهربان دهد؟ آن پرچمی که بر سر بام حریم توست راه بهشت را به محبان نشان دهد قلب (حسان) به یاد تو از غصه فارغ است در انتظار این که به پای تو جان دهد روز جزا که در صف قرآن و عترتیم ما را امام ثامن ضامن امان دهد سلام دوستان اینم یه شعر توپ دیگه از همین شاعر خوش قریحه اگر هر آینه با خویش در سخن هستیم به هم اگر برسیم آه می کشیم! که ما دو عاشقیم ولی در دو سرزمین جدا دو جنگجو که نجنگیده نیز معلوم است مخوان به گوش من افسانه ی خزان ! که هنوز خوش این زمان .. که در آغوش گر گرفته ی هم علیرضا بدیع سلام دوستان اینم یه شعر کولاک از یکی از شاعران خوش قریحه ی نیشابور قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق! با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان ترسم که در سماع کشانم قنوت را از رکعت نخست در افتاده ام به شک سی پاره ی حضور مرا چله بست شو علیرضا بدیع من عاشق این شعر سهرابم...
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم
خدایـــــــــا بشــــــــکن این آیینه ها را
مرا روی خوشـــــــی از زندگی نیست
از آن روزی که دانستم سخن چیست
کدامین مــرد او را می پســــــــــندد ؟
به هــــــــر جا همگنانم حلقه بستند
ز شــــــرم روی نازیبـــــــا در آن جمع
چو مـــــــــادر بیندم در خـــــلوت غم
ولی چشم غم آلودش گواهســــت
نه آهنـــــگی مرا تا نغــــــمه خوانم
خدایـــــــــا بشـــکن این آیینه ها را
خداوندا خطا گفــــــــتم ببخشای
مرا صــــــــورت پرستان خوار دانند
به هــــــمراه رویی ناخوشــــــایند
به بــــــزم ناکجایان چون نهم پای
میان ســـــیرت و صورت خدایـــــا
بپاش ســـــــــیرت زیبا کریـــــــما
حبیب چایچیان" حسان "
عجیب نیست ... که یک روح در دو تن هستیم
دو ابر سر به هوا در دو پیرهن هستیم
دو پادشاه که در فکر یک وطن هستیم
که هر دو فاتح این جنگ تن به تن هستیم
چنان دو غنچه ی در حال وا شدن هستیم
به امر عشق شهیدان بی کفن هستیم...
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
ببین عقربکهای فواره در صفحهی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







